تبليغاتX
عشق آسمانی

عشق آسمانی
عشق آسمانی 
قالب وبلاگ
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و ٍٍثوابتر از کندن آن درخت است ...
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 9:32 ] [ رسول طاهری ]

تناسب قد و وزن خود را چک کنید

لطفا روي لينك زير{ تناسب قد و وزن} كليك كنيد

best wishes

تناسب قد و وزن

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 14:14 ] [ رسول طاهری ]
 
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
 
[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 9:13 ] [ رسول طاهری ]

مروه و كرب و بلا حال و هوايي دارد           اين سر اشيبي گودال منايي دارد

خبرش پر شده در دشت ز مركب افتاد           به زمين خوردن آيينه صدايي دارد

مادرش دوخته با دست شكسته ،‌نكشيد           مگر اين پيرهن كهنه بهايي دارد

قبله اين سوست همينطور رهايش نكنيد         آخر اين كشته مظلوم خدايي دارد

صلي الله عليك يا مظلوم يا مغموم به دشت كربلا

اي اجل اين چند روزه دور ما را خط بكش     وعده ما عصر عاشورا كنار قتلگاه

 

 

 

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 10:6 ] [ رسول طاهری ]
خیلی جالبه حتماامتحان کنید
 
 
این تست ، یک تست رایانه ای
برای تخمینی از سن مغز شماست.
ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید.
بعد دکمه استارت رو بزنید.
جای اعداد را که چند لحظه نمایش داده می شود
 به خاطر بسپارید
و روی جای آن ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنید!
بعد از چند مرحله،
 سن مغز شما با توجه به زمان عکس‌العمل و
درستی آن محاسبه و نمایش داده می شود
راستي!
مغز جوان بهتر است يا مغز پير؟
خودتان قضاوت كنيد
 
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 11:19 ] [ رسول طاهری ]

توي قصابي بودم که يه پيرزن اومد تو و يه گوشه وايستاد

يک آقاي خوش تيپي هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کيلو فيله گوساله بکش عجله دارم

آقاي قصاب شروع کرد به بريدن فيله و جدا کردن اضافه هاش

همينجور که داشت کارشو ميکرد رو به پيرزن کرد گفت: چي ميخواي ننه ؟

پيرزن اومد جلو يک پونصد تومني مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همينه گوشت بده ننه ! 
قصاب يه نگاهي به پونصد تومني کرد گفت: پونصد تومن ؟ فقط اشغال گوشت ميشه ها
بدم؟!! 
پيرزن يکم فکر کرد و گفت: بده ننه!
 
قصاب آشغال گوشت هاي اون جوون رو مي کند و ميگذاشت براي پيرزن
  ... 
اون جووني که فيله سفارش داده بود همينجور که با موبايلش بازي مي کرد گفت: اينارو واسه سگت ميخواي مادر؟!
 
پيرزن نگاهي به جوون کرد گفت: سگ؟!!
 
جوون گفت: آره خب
سگ من اين فيله هارو هم با ناز مي خوره سگ شما چجوري اينا رو مي خوره؟!
پيرزن گفت: ميخوره ديگه ننه
شکم گشنه سنگم ميخوره

جوون گفت: نژادش چيه مادر؟!
 
پيرزن گفت: بهش ميگن توله سگ دوپا ننه
ايناره براي بچه هام ميخوام ابگوشت بار بذارم !

 
جوونه رنگش عوض شد
چند تيکه بزرگ از گوشتاي فيله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتاي پيرزن
پيرزن بهش گفت: تو مگه ايناره براي سگت نگرفته بودي؟!
 
جوون با شرمندگي گفت: چرا !
 
پيرزن گفت: ما غذاي سگ نميخوريم ننه
بعد فيله ها رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتهاش رو برداشت و رفت ! 
قصابه هم شروع کرد به وراجي که: خوبي به اين جماعت نيومده آقا
و از اين چرنديات  ... 
و من همينجور مات مونده بودم ...
 

بهتر است روي پاي خود بميري تا روي زانوهاي ديگري زندگي کني...

 

 

[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 10:55 ] [ رسول طاهری ]

حق ، معرفت به هر نگاهم داده
در حلقه ی عشق خویش راهم داده
اینها همه علتش فقط یک چیز است
ایرانی ام و رضا پناهم داده

در ادامه مطلب مي خوانيد :

سگی با دخيل شدن به حرم امام رضا شروع به گريه كرد


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 9:53 ] [ رسول طاهری ]

بسم رب الشهدا والصديقين

به پاس هر وجب خاكي ازين ملك  *** چه بسيار است سرهايي كه رفته

پشت ميدون مين بوديم

حسابي زمينگير شده بوديم

چند نفر داوطلب رفتن معبر رو باز كنن.

يكيشون حدودا 15 سالش بود

چند قدم رفت جلو و برگشت

فكر كرديم ترسيده

پوتيناشو در آورد و به يكي از همرزم هاش داد و گفت :

تازه از تداركات گردان گرفتم حيفه بيت الماله

پابرهنه رفت رومين

راستي !

سه هزار ميليارد چند تا پوتين ميشه ؟

ارزش اين بچه ها چندميليارد بود ؟

هفته دفاع مقدس ياد آور پاكي و ايثار مبارك

[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 10:44 ] [ رسول طاهری ]

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

به ادامه مطلب توجه كنيد


ادامه مطلب
[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 8:17 ] [ رسول طاهری ]

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟

فرمود چهار اصل 
 
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم  
دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم
دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 8:5 ] [ رسول طاهری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند آسمان را دریاب